السيد محمد حسين الطهراني

57

معاد شناسى (فارسى)

از مرحوم حاج معتمد الدّوله فرهاد ميرزا نقل است كه او ميگويد : من در طهران با سفير انگليس آشنائى داشتم ، و روزى به ديدنش رفتم ، او آلبوم عكس‌هاى خود را براى نشان دادن به من آورد و مرتّباً نشان ميداد ، تا رسيد به عكس سگى ، او را كه ديد گريه كرد . من تعجّب كردم و پرسيدم چرا گريه كردى ؟ گفت : من خاطرهء عجيبى از وفاى اين سگ دارم ! روزى كه در لندن از طرف حكومت براى مأموريّتى بنا شد به خارج شهر بروم ، و قدرى مسافت بود ؛ كيف خود را كه در آن اسناد دولتى بود و بسيار مهمّ بود ، و نيز از اسكناس هم در آن بود برداشتم و رهسپار شدم . سگى داشتم كه او هم همراه من آمد تا رسيدم به درختى ، در زير سايهء درخت قدرى استراحت كردم و سپس برخاستم و عازم بر حركت شدم ! در اين حال سگ مانع شد و از رفتن من جلوگيرى ميكرد ، هر چه كردم بروم فائده اى نكرد ؛ و در رفتن ناچار بودم ، فلهذا هفت تير خود را كه همراهم بود در آورده و چند تير به او زدم و رفتم . چون قدرى از راه را پيمودم ناگهان متوجّه شدم كه كيف را در زير درخت جا گذاشته‌ام و فراموش كرده‌ام بياورم ، فوراً به سمت درخت برگشتم و دانستم كه اين همه ممانعت سگ براى اين بوده است . چون به زير درخت رسيدم كيف را نيافتم ، بسيار متأثّر شدم كه هم سگ را بىجهت كشته‌ام و هم كيف از دست رفته است . با خود گفتم به سراغ سگ بروم و ببينم او در چه حالى است ؟ چون به محلّ